تبليغاتX
مغزهای متفکر سمپاد
مغزهای متفکر سمپاد
 

پست امروز ربطی به درس و مدرسه نداره.....

بوی کتاب و دفتر تازه نمیده.......صدای کارنامه و نمره هم نمیاد

**********

تلویزیون روشن بود...خونه تنها بودم کار دیگه ای نداشتم جز اینکه خودمو با شبکه های تلویزیون مشغول کنم

نمیدونم مناسبتش چی بود....تلویزیون داشت یه برنامه میداد درباره پیوند اعضا!!!

بعدشم از نوجوونای ایرانی خواست درباره این موضوع هر مطلبی شعری چیزی دارن بنویسن

میدونستم هیچ وقت مطالب یا شعرامو پست نمیکنم

ولی دست به قلم شدم.......!

خودمو جای بچه ای گذاشتم که........(خودتون بخونید و بعدش نظراتونم بگین)

 

یکی بود یکی نبود

توی این شهر شلوغ پر دود

زیر این ، سقف بزرگ آسمون

خنده بود رو لبهامون

توی کنج خونمون،

روی طاقچش ، غم نبود

مامانم مث حالا، انقده بی تاب نبود

بابا هم کار میکرد ، پول میاورد

دم عیدی برامون آجیل و فندق میاورد!

                    ***

اما انگاری زمونه ، باهامون یار نبود

شاهد دیدن خنده ، روی لبهامون نبود

نمیدونم چه جوری ، با چی اومد؟!

بخت بد ، انگاری با قیچی اومد

زد روبان غم و غصه رو برید

افتتاح کرد واسمون ، تصویر شبهای پلید

                   ***

شبایی که بابا از درد خواب نداشت

کی میدونه چرا بابا ، دست روی سینش میذاشت؟!

مامانم درد اونو میدید که هی شب تو نماز

با خدای خود میکرد راز و نیاز

                   ***

با خودم گفتم که بابا ، چرا دکتر نمیره؟!

نکنه بابای ما از درد آمپول ترسیده

مامانم میگه ، بابات.... ترسی از آمپول نداره

چاره دردش عمله ، ولی بابات پول نداره...!

                   ***

آرزو کردم که کاشکی ، بابامون پولدار بود

اما بعد گفتم که آخه .... این دیگه چه آرزوست؟!

حالا که بابای ما راست راستی پولدار نمیشه

بزا پس دعا کنیم تا بابامون زود خوب شه!

                      ***

به مامان میگم ، حالا..... اگه یجور پولش بیاد

بابامون بعد عمل ، بازم شبا دردش میاد؟؟!

مامانم میگه ، بابا... یه قلب بیمار داره

دکتر باید ، قلبشو از تو سینش برداره

برا بابا، جای اون...یه قلب سالم بزاره

                       ***

میگن هیچکس نمیخواد ، قلب عزیزشو بده

قلبی که یه عمر تو سینه مرکز عشق بوده

غم گرفت کل وجودم ، با خودم گفتم چرا؟!

یکی قلبشو نمیذاره یه لحظه پیش ما

                            ***

توی خونه باغچمون ، پر گل شمعدونی بود

بابا صبح به صبح که میشد....مشغول آبدهی بود

حالا از وقتی که درد ، کانون عشقشو گزید

گلا انگار آب نخوردن مث دوران یزید

                     ***

توی دفترم کشیدم 3تا قلب نصفه نیمه

يكي مامان ، يكي من....يكي بابا كه مريضه

قلب مامان غصه خورده ، نصفشو سياه كشيدم

قلب بابا هم مريضه ، اونو باند خورده كشيدم

قلب من اما مريض نيست، غصه خورده، غم نشسته

دلم از نامردياي اين زمونه بد شكسته!!!

                        ***

شنيدم خانومي ميگفت: قلب اهدايي چيه؟؟؟!

دادن قلب عزيزم مگه اجباري ميشه؟!

من نميخوام پسرم... تو قبر ، بي قلب باشه

شايد اون روحش ازين امر ، تو عذاب و درد باشه

گفتم اين خانوم بي شك ، توي سينه دل نداره

نميبينه مامانم ، چشاش يه دنيا غم داره؟؟؟!

شايدم راست ميگه و من.....يه دفعه خيلي طلبكار شدم

بابامو ديدم مريضه و...بعدش...بدجوري بي تاب شدم

                          ***

خوابيدم ، خواب ديدم قلبم از وسط نصف شده

نصفه اون دست منه...نصفش ماله بابا شده

انقده خوشحال بودم كه بابا از جاش پا شده

پريدم بوسش كنم...ديدم همش خواب بوده

نشستم تو رختخواب و كلي زاري كردم

با خداي آسمونها عهدي جاري كردم

گفتم اي خداي خوبم بابا پيشم مي مونه؟

قول ميدم عهدي كه بستم سر جاشم بمونه

                         ***

بابامون بدجور مريضه داره ميره ميدونم

يادمه چندبار تو خونه.... پر كشيدن نفسهاشو ديدم

                            ***

دكترم گفت بدون عمل ديگه اميد موندن نداره

تا كسي قلبي نده ناي تپيدن نداره

گفتم اين روح و تنم وقتي كه مردم شاده

اگه عضوم براي كس ديگه ...حكم نجاته!

دوس دارم هديه كنم جونو تنو وقتي كه مردم

......شايد اينجوري ديگه مث بابا كسي نمونه!!!

(...ارشمیدس...)

 

*((مايلم اعضاي بدنم را در زمان مرگم اهدا كنم

باشد كه زندگي اجزاي وجودم نجات بخش زندگي ديگري

باشد))

*شعار اعضاي داوطلب اهداي عضو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

امتحان خاموش!

سلام به ....

به همه کسایی که از سر تا سر دنیا خواننده وبلاگمون هستن

از اون کوچولویی که از کامپیوتر مهدکودک به اینترنت وصل میشه و به وبلاگ ما میاد

تا اون آقای 86 ساله ای که قبل از چک کردن میل هاش وبلاگ ما رو باز میکنه...!

(البته اینا جز اهداف بلند مدت وبلاگه هنوز به مرحله اجرا نرسیده!)

راستی....چه کردید با امتحانا؟(چــــــــی میـــــــــــــــگی؟!)

بچه های دوم ریاضی برا خالی نبودن عریضه سوت بزنید..!

امتحان ریاضی* کشوری(سمپاد) سال دوم ریاضی!!!

مقدمه:

زنگ ریاضی : بچه ها این یه زنگو فقط به حرمت رشته مقدس ریاضی سکوت!

تمرین ریاضی : حل کردی؟جون مادرت بده از رو بنویسم!

- شرمنده پاکش کن غلط حل کردم!(در همین راستا چندین عدد تن (!) پاکن مورد بهره برداری قرار گرفت!)

خب با این مقدمه ی ارائه شده حتما" درک کردین که امتحان ریاضی کشوری برا ما معنا و مفهومی بس عمیق داره!

شبای قبل امتحان ریاضی درست مث شبای احیا می مونه...

همه دست به دعا.....سر به سجده...هرکی هم هرکی رو می بینه التماس دعا داره!

چهره ها نورانیه!!!......یه سری رفتن امامزاده سبز بستن!

و....

سر جلسه:

(دانش آموزان و همکاران عزیز با ذکر صلوات آزمون آغاز شد)

صلوات که سهله...کل قرآنو ختم میکنی شاید فرجی بشه...!

بعد ورقو بر میداری.....

این چیــــــه؟چی میـــــگه؟چی شد؟

آثار استرس از انگشتا به اقساء نقاط بدن سرایت میکنه

نبض کند میشه...

چشا تار میره....

علایم حیات داره از بین میره.....!

یهو یاد جکی میوفتی که معلم شیمی سر کلاس تعریف کرد

(مجبـــــــــــــــورم میفهمی؟!)

********

به یه یارویی (حالا به تو چه که کجایی بوده؟!) میگن اگه ببینی وسط دریا داری غرق میشی چیکار میکنی؟!

- از درخت میرم بالا

- وسط دریا درخت کجا بود؟

- مجبورم ... میفهمی؟!

*******

از سر جلسه میای بیرون...اونجاس که دیگه احساس تنهایی نمیکنی

انگار همه تو یه کلمه وحدت دارن

((عجب امتحان خوبی ، ما و تک ماده و ریاضی))

میری خونه یه گوشه میشینی و فرو میری تو فکر!

داری غرق میشی اما هیچکی ناجی نمیشه تا با طناب نجاتت بده

و اینجاس که برخلاف همیشه تو به سراغش میری

وجــــــــدان!

باهاش کلنجار میری آخرشم نامردی نمیکنه و ازت میپرسه

هـــدف شما از انتخاب رشته ریاضی فیزیک چه بود؟!

1-.....اومدیم دور هم شاد باشیم

2- خواستیم یکم ملتو اســـکل کنیم

3- در باز بود اومــدیم تو!

4- سئوال جنبه سیاسی داره...جواب نمیدم!

پاسخ درست:

سئوال اشتباه است.

هـــدف را با (ح) جیـــمی مینویسند.(شایدم با (ح) مایــکل)

اوووووووووووووووووووف

ترجیح میدم از بحث امتحان ریاضی بیام بیرون

خلاصه این امتحانا هیچ جنبه مثبتی هم که نداشته باشه

گامی بزرگ در جهت آمادگی جسمانی ما بوده

خب تو هم اگه کل مسیر خونه تا مدرسه رو پیاده می یومدی و پاهات تاول میزد

و از بس آفتاب سوخته میشدی که ملت بت میخندیدن

اونوقت مث ما میشدی مرد زندگی!

به قول یکی از بچه ها اینا همه مقدماته

ما داریم خودمون رو آماده میکنیم ایشاالله سال دیگه با پای پیاده  دسته جمعی بریم مرقد امام!

راستی تا یادم نرفته بگم ویژه برنامه ی وای بازم کلاس تابستونی

3 روز در هفته از شبکه فرزانگان رشت!

موضوع برنامه: بحران کلاس تابستانی و مسائل مربوط به آن در خاورمیانه،خاور بقلی،خاور یکی مونده به آخر،خاور اصغر آقا

دوستان عزیز برای کسب اطلاعات بیشتر می تونن متن کولر (تابستان 86) رو دوباره مطالعه کنن(قبلا" از همکاری شما ممنون بودیم)

 

حالا چند تا عکس که خودم پیداشون کردم

جلسه امتحان اینام دیدنی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

اینم از بچه ابتدایی های امروزی:

 

 

 

 

 

 

 

 

  

 انشای جالب یه کلاس پنجمی:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   *آزمونی که از تهران اومده بود ۵ نمره داشت

۲۵ دقیقه بهمون وقت دادن...۳تا سئوال حل کردیم که داد زدن وقت تمومه!

بیشتر بدبختیا رو همون ۱۵ نمره ای که معلمای خودمون طرح کردن!!

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

تموم شد!

دوم ریاضی و شیطونیاشم تموم شد!

بچه های ردیف آخر.......وسط  و اول!

همشون حالا باراشون رو جمع کردن و از کلاس رفتن!

ماییم و یه کلاس خالی!

همه جاش حالا خاطره شده!

همه چیز حالا خاطره شده!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

یادته....امتحان عربی رو نخوندیم و تصمیم گرفتیم ورق سفید بدیم.....و دادیــــــــــــــم!

یادته چقد به آب و آتیش میزدیم تا امتحان زبان کنسل بشه ؟!......و نــشــــــــد!!

یادته چقد واسه نمایشگاه حرص خوردیم............

واااااااای مسابقه ی پلکان تو مدرسه! عجب چیزی  بوووود!

دیگه عادتمون شده بود که تا زنگ کلاس میخورد ما تازه میرفتیم پایین!

هروقت هم که بیکار میشدیم میرفتیم دفتر و دردل میکردیم!

آخرشم تو حسرت چایی خوردن تو دفتر موندیم!

 

انقد شیطونی کردیم که کم کم یادمون رفت واسه چی میام مدرسه!

چقد معلما از دستمون حرص خوردن!!!

وااااااااااااااااااااای

میدونی یهو یاد چی افتادم؟ یاد روز ولنتاین!

که  پنجشنبه بود و ما با اینکه تعطیل بودیم رفتیم مدرسه!

چووووووون باید کارای مسابقه زبانو انجام میدادیم!

زنگ شیمی........چقد می خندیدیم!

تکیه کلاما یادته: خیــــــــــــــــر باشد!

اردو! 0o0o0o0o0o0o0o0o0

شام پیتزا آفتاب واسه اول شدن بچه های روبوتیک!!

دقیقا" چند ساعت فرصت داریم تا کل تمرینای جزوه تکمیلی رو رونویسی کنیم؟!

پاک کن...بازم غلط حل کردیم!

حالا دیگه خواهر غزالم عروسی کرد!

شبنم از همه چی راضیه! رشتی هم خوب داره یاد میگیره

نگین هم روز اخری بعد 2سال حرف زد.......................

امروز دل ارام حاضره! باباش گفت بخواب.....ولی اومد مدرسه!

آتنا بازم شعر جدید گفت....رو میزش ضرب گرفت و خوند: سوسک سیاه پشمالو...تو کوچه داش بازی میکرد!

پادینا دیشب تا دیروقت داش فوتبال آلمانو نگاه میکرد!

و الهه بازم حال ما رو بهم زد ....................................!

مژگان بلاخره به ارزوش رسید و ما آخرین دوشنبه ورزش کردیم!

هیـــــــــــــــس ریحانه اعصاب نداره بازم برمیگرده بت یه چی میگه ها!

و پگاه میگه: ریحانه بازم تو حرف زدی؟!

بازم از صندلیه عقب با کفش لباسه بچه ها رو خاکی کردیم اما نگین هیچی نگفت!

طراوت هم بلاخره سر زنگ آمار واسه خودش مردی شد!!!

ولی آنا دیگه B2  نیست!

الهام امروز ساندویچ سیب زمینی آورد و بازم اون سئوال احمقانه: میدونی امروز چی آوردم؟

خب...تو که میدونی من سیب زمینی دوس دارم!....الهام این سئوالو چرا اینجوری حل کردیم؟؟!

همه میدونیم نازنین خیلی خوشحال میشه وقتی بخاطر ریاضیه خوبش بهش میگیم چی چی غورس!

و صفورا! با همه ی مهربونیاش! بازم نمیذاره من تخته رو ببینم!

سارا بازم خاطره داره...............

سحر بازم تیکه پروند .........

بازم نشد اشک پگاهو در بیاریم

عجب زوج هنری ای شدیم منو ژاله!.....ژاله، شیطونه کلاس! خدای طنز!

آرام کجاش آرومه؟!

بهناز و آدامس خرسیاش!

و فرگل که همش بهمون لبخند میزنه و من ته دلم میگم: لابد از شیطونیامون خوشش میاد!

همه حالا خاطره شده برام!

همش...................که حتی نمیتونم تک تکو برات نام ببرم!

همه چی زود تموم شد

حالا ماییم و یه کلاس خالی.......!

سعیده  کنار در نشسته و داره گریه میکنه!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

 

سلام

یه سلام بهاری به همه سمپادی ها و غیر سمپادی ها و بستگان و در و همسایه!

چطـــــــــــــــــــــــــورین؟!

میریم سراغ متن این پست!

 

پیدا شده

 

نام:شبنم!

تصویر:

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نامبرده (شبنم.م) در روز 24 فروردین حوالی ساعت 9 بامداد توسط یکی از معاونین مرکز به سمت کلاس دوم ریاضی هدایت شد!

لازم به ذکر است هنگام ورود نامبرده به داخل کلاس دانش آموزان که صبح اللطلوع توسط همان معاون مذکور از آمدن نامبرده اطلاع یافته بودند استقبال گرمی از او بعمل آورده و پس از دقایقی از حضور او در کلاس شروع به معرفی خود نمودند!

اه.....چقد متنش شبیه گزارش قتل شد!!!

بزا رک و راست برم سر اصل مطلب......(با اجازه بزرگترا بعلـــــــــــــه!!نه...ببخشید!)

شبنم همکلاسیه جدیدمونه!....یه دختر آروم(البته فعلا") گرم و مهربون!!!

اینم بگم که هیچم گرد و غبار هوای تهرون تو دلش نیس!

این دوست جدیدمون از فرزانگان (شهرستان!) تهران به مدرسه ما منتقل شده.

یه سئوال فراهوشــــــــی....

کلاس ما 22نفره است! با 22تا تک صندلی!

ولی از وقتی شبنم اومد هیچ صندلی به کلاسمون اضافه نشد!

میریم سراغ گزاین(جمع مکسر گزینه!)

 

1-     شبنم رو صندلیه دبیرا میشینه!

2-     شبنم رو صندلیه ارشمیدس میشینه....ارشمیدس سرپا وامیسته!

3-     شبنم نمیشینه!

4-     از اولشم هیچکی رو صندلی نمی نشسته....صندلیا دکور بودن!

 

حالا میریم سراغ حل تست......

روزی که شبنم اومد کلاس ما مصادف بود با مبتلا شدن یکی از بچه های کلاس به بیماری خانمان سوز ابله مرغون!

(از خداوند منان برای خانواده این عزیز غایب طلب صبر داریم...همگی سر بر سجده در ارزوی شفای اوییم!)

شبنم فعلا" روی صندلیه نگین مستاجره....تا اینکه نگین بیاد و ما با آغوش باز اونو(شبنم) در ردیف اخر(محل اسکان ما 7تای شر ته کلاس!) پذیرا باشیم....

خدا اخر و عاقبتش رو به خیر کنه....

به قول ژولی: حیفی...از دست میری.....تو هنوز جووونی!

 

خلاصه....بچه های فرزانگان تهران، دوست و رفیقای شبنم(الهام...یاسمن ...نهاله و....!!!)

و هرکس که میخواد از شبنم اطلاعاتی کسب کنه میتونه از این طریق پیام خودش رو بزار(البته بعد از شنیدن صدای بوووووق!)

بهتون قول میدیم مراقب شبنم باشیم.....خلاصه هرچی باشه اون دیگه جزئی از ما شده!!!

ما سعی داریم تمامی سعی خودمون رو در جهت آموزش زبان شیرین و اینترنشنال گیلکی به شبنم عزیز به خرج دهیم!

لازم به ذکر است که شبنم جان تا به امروز واژه پرمعنا و مفهوم : تــــــی بلا میسر » را آموختند!

 

فرقی نداره سمپادی تهران باشه یا رشت باشه................مهم اینه که تو رگش خون سمپادی بجوشه!

 

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |

 

سلام به همگی...

یه سلام بهاری به همه دوستا

میدونم خیلی دیر کردم ...میدونم خیلی چیزا رو جا انداختم....

میدونم...میدونم.....کتک کاری نکنین!

ولی خب مگس هم بعد یه ربع ویز ویز کردن نیاز به مرخصی داره...دیگه....(بلا تشبیه!)

خب اول از همه عیدتون مبارک....ایشالله سال خووبی داشته باشین!

بعدشم اینکه وبلاگمون 2ساله شد....دس....دس.....دس ....رقص....نه!نه!هیچی!

بریم سراغ پست جدید:

 

نمایشگاه

 

نمی دونم چه فکری کرده بودیم که چند روز بسط نشستیم دفتر که:

-         خانووووووووووم ببینین چقد انتظامات نمایشگاه برازنده ماست!تو رو خدا نگاه.....

 

-شما؟!انتظامات؟!

  

خب البته حق هم داشتن ، هرکس در لحظه اول که اینو میشنید یه یک ربعی به ما نگاه میکرد و میخندید و بعد میگفت: شما و انتظامات؟اخه یکی باید شما رو کنترل کنه!

خلاصه زاکان لطف داریدی(ترجمه: بچه ها لطف دارن!)

 

و بلاخره شایسته سالاری در مرکز سبب این شد که ما بشیم انتظامات و تدارکات نمایشگاه!

خب نیاز بود که ما رو با یکسری وظایف از پیش تعیین شده آشنا کنن دیگه

این بود که تصمیم گرفتن یه روزی خیر باشد برامون جلسه بزارن!

-         خب بچه ها ..................................................(2ساعت بعد!)

اینم از وظایفتون:

(به دلیل حفظ  آبرو از شرح آن در اماکن عمومی معذوریم)

 

حسابی از کت و کول افتادیم....ولی اه بر زبان نیاودیم (اره جوون پسر همسایمون!)

 تو خونه ، خونوادگی بسیج میشدن تا ما رو مشت و مال بدن.....

 

توی کارای تدارکات منو منگنه  و دیوارای مدرسه کلی با هم خاطره کسب کردیم

مگه شونه و بازو موند برام؟! چند کیلو هم از دوستان قرض کردم آب کردم!!!

یادش بخیر این منگنه هم واسه خودش خاطراتی داشت......

نام: نخودی

معروف به: نخودی کج دست!

جرم: منگنه دزدی،حمل قیچی و قاچاق سوزن در محیط مقدس مدرسه!

 

 

عکس متهم!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

(یه روز که ما مشغول فعالییت بودیم....)

دفتر دار مدرسه( مامور پرونده های راکد!): سلام بچه ها خسته نباشید ...من یه قیچی داشتم.....توسی بود

ما: نه.....نه

-         چرا داشتم ....اها اونا.....

-         نه...نه......!!!

-         چرا اون قیچی منه....

-         ا؟

-         آره...کی اونو از رو میز من برداشت؟

-         کی؟ ما؟؟؟!نه...نه ...نه

خب البته نخودی به کارش وارده!!!

 

کم خرابکاری هم به بار نیاوردیم

من و ژولی !!

تموم لوله های مدرسه رو با اسپره رنگ کردیم....خب اینم یه تفریحیه دیگه!!!

در همین حین....

چندتا سال اولی: ا...ا شما دارین چیکار میکنین؟چرا در و دیوار مدرسه رو با رنگ خراب کردین؟!

-         نه عزیزم تو هنوز فنچی نمیفهمی!...این کار ما طرحی در جهت شاداب سازی فضای مدرسه اس!

(همون چندتای اولی!): ا...چه جالب میدین، ما هم رنگ کنیم؟!

ژولی: دخترم بابایی برو سر کلاست تا نیومدم صورتتو از شرق به غرب نوازش نکردم!

خلاصه همه چیو که نمیشه تعریف کرد!!!(استرس......!!!)

 

جاتون خالی یه روز دور هم ناهار ساندویچ خوردیم!!!

عجب ناهاری شده بودا.....به قول ژولی، اینا حالا تا حال ما رو بهم نزنن ول نمیکنن!

یکی از بچه ها با کلی سانسور داش تعریف میکرد:

اره دیگه خلاصه حالم بد شد.....چیز شد یهو.....گلاب به روتون جاتون خالی شکوفه زدم!

غالیله: ا....استفراغ زدی؟!

حالا وسط ناهار!

مگه گذاشتن غذا از گلوی بی صاحاب پایین بره؟!

هنوز اخرین لقمه با معده ملاقات نکرده بود که ندا امد:

خب بچه ها...نوش جوووون با توکل بر خدا شروع کنین ادامه کار!

-         کار؟

- اره...کف سالن خیلی کثیفه! بی زحمت.....

اونروز تا ساعت 6مدرسه موندیم.....

با اون همه کار سنگین دیگه واسه خودمون پهلووونی شدیم!

البته میدونین که ما فقط و فقط واسه دل خودمون داشتیم جووون میکندیم!

خب در تمام این مدت ما یک چشم انداز داشتیم به روزهای آتی!!!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خلاصه نمایشگاه با رشادت ها و فداکاری ها و از جان گذشتگی های ما آماده شد!!

درسته که این بین خیلی ها به ما امید میدادن

ولی خب از اونجایی که ما انسانهای انتقاد پذیری هستیم با داد و فریاد پاسخگوو بودیم!

خاطرات خووبی بود....چون روزای خوبی گذشت....چون همه با هم بوودیم!

خلاصه جا داره به همگی بگیم خسته نباشید..............

 

 

 

 


همين متن | صادر شده از | اصل کلام | تو تاريخه |
سلام به دوستای فارغ از امتحان!

تاکسی فرزانگان افتتاح شد!

(شرمندتونم که متنی براش ننوشتم!)

فقط یه توضیح!

زمونی که داشتیم این عکسو میگرفتیم زنگ ورزش بود....

هوا برفی بود....این بود که طبق معمول ورزش نکردیم

نیس ما وقتی ورزش میکنیم تا یه هفته هممون چلاق میشیم.......

خلاصه این بود که به فکر تاسیس تاکسی فرزانگان افتادیم

شخص راننده خودم هستم(ارشمیدس)

اونیم که تو فرغون نشسته نخودیه!

دوتایی هم که تو ایستگاه ان  قالیله و ژولی هستن

تموم مدتی که ما داشتیم فرغون بازی میکردیم یه اقایی واستاده بود دم در مدرسه داش ما رو نگاه میکردو میخندید....هی ما گفتیم این کیه کیه!؟!؟!

وقتی کارمون تموم شد نخودی از فرغون اومد پایی